![]() ساعت : 22:55
![]() نویسنده : vahid
![]() |

مـُــویم پریـشــان میشــود با هـر خم ابروی تـــو
دلپیچه های بی کـسی در استخــوان میپـیچـد و
سـر مـیـگـذارم خسـته بر آرَمگـــــــهِ زانـوی تـــو
میــچـرخم از ســر گـیـجــه ی آونـــگ ِ وارِ دردهـا
خـــط میـزنم هــر روز را با خــاطــرات کـُـوی تـــو
هر شب تو را در قصه ها بر طفل دل میخوانم و
خــواب از نگاهش میپرد از شوق شهد روی تـــو
یـــخ میـــزنــم دور از تنـت در التهــاب لحظــه هـا
فانوس عشـقـم میزند اینجا فقط سـوسـوی تـــو
دیگر مرا جز دست تـــو مرهـم بـرای زخم نیست
بـو میکشــم اینجــا هـــوا ، شـاید بیاید بـوی تـــو
نظرات شما عزیزان:
:: برچسبها: فـانوس, عشـق,